مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

312

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و بيست و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك وردخان با وزير خود گفت : من از ميل زنان درگذشتم و از دوستى ايشان بازگشتم . و لكن پاداش ايشان چگونه دهم ؟ كه شماس ، پدر تو از كيد و مكر ايشان كشته شد و هرگز قصد من آن نبود . و نميدانم عقل مرا چه شد كه در كشتن وزراى خويش با ايشان موافقت كردم ؟ پس از آن ملك آه كشيد و گفت : افسوس از كشته شدن وزير من و حيف بر راى استوار و تدبير نيكوى او . پس از آن وزير جواب داده ، گفت : اى ملك ، گناه تنها از زنان نيست . كه ايشان بمتاعهاى خوب همىمانند كه نظارگيان بر آنها گرد آيند . هركس كه بشرى كردن ميل كند ، از آن بضاعت بوى بفروشند . و كسى كه مشترى نباشد ، كسى او را جبر نكند . بلكه گناه از كسى است كه مشترى باشد . خاصه از كسى كه مضرت آن متاع بشناسد . پدرم بسى با تو پند گفت و ترا از زنان منع نمود . تو پند او نشنيدى . اكنون من نيز ترا از آنها همىترسانم كه زينهار زينهار بر ايشان راه مده و سخن ايشان منيوش . در آن هنگام ، ملك گفت : اى وزير ، چنان كه گفتى ، گناه از من است . ولى تقدير چنين بود . وزير جواب داد : اى ملك ، اگر خواهى كه بزه اين خطا بر تو نماند ، جامهء ظلم و اعتساف بركن و حلهء عدل و انصاف بپوش و مخالفت هواى خويش كن و بمولاى خود طاعت آور و بسيرت ملك عادل كه پدر تو بود ، بازگرد و حقوق رعيت ادا كن و دين خود نگاه دار و در عاقبت كارها نظر كن و بضعيفان مهربان شو كه اگر اين كارها كنى ، ترا وقت ، خوش گردد و خداى تعالى برحمت خود بر تو نظر كند و هيبت ترا در دل خلق بيندازد و دشمنان ترا پراكنده سازد . ملك گفت : اى وزير ، دل مرا زنده كردى و سينهء مرا شاد نمودى و ديدهء بصيرت مرا پس از بينائى ، روشنى دادى . اكنون مرا قصد اينست كه هرچه تو گفتى ، بجاى